جایگاه امپریالیسم جهانی در عصر حاکمیت دیجیتالی

منصور انصاری
گرچه باید پذیرفت دانش و اطلاعات سیاسی عموم مردم به نحو حیرت انگیزی ارتقا یافته و دامنه شمول وسیعی یافته و به همین دلیل میتوانند در مورد سیاستهای خرد و کلان داخلی و بینالمللی و شیوهها و روشهایی که از سوی کشورهای مختلف جهان از جمله آمریکا و کشورهای اروپایی و چین و روسیه و همچنین حوزه خلیج فارس و فراتر از آن منطقه در برخورد با مسائل مهم اتخاذ میکنند اظهار نظرهای قرین به واقعیت داشته باشند و در این زمینههای سیاسی به پرواها و اتکا به نفس کم نظیری دست یافتهاند، اما باید به این نکته هم اشاره کرد که هنوز بعضی مفاهیم تعریف شده طی سالهای گذشته به ویژه از سالهای دهه 40 تا انقلاب و بعد از آن که به صورت شاخصهای تردید ناپذیر و قطعی در اذهان عمومی شکل گرفته بود همچنان مبنا و اساس و ملاک و معیار قضاوت و ارزیابیهای سیاسی قرار میگیرند.
این نوع روش یعنی پیش فرض قرار دادن مفاهیم پیشین موجب نتیجهگیریهای غیر منطبق با تحولات پرشتاب سیاسی در وضعیت کنونی میشوند و البته بر جهتگیریهای سیاسی ودر اقدامات مرتبط تاثیر دارند و عمومیت یافتن این پیش فرضها در عرصه افکار عمومی گرچه تبعات غیرمستقیم بر نوع بیان و تصمیمگیریهای تصمیمگیرندگان حتی جامعه مخاطب فعال در حوزه سیاسی و در قالب احزاب و بعضا شخصیتها دارد، ولی موضوع این مفاهیم، تعاریف و پیش فرضها وقتی برای منافع ملی و کشور زیان بخش و مضر میشود که برای اداره کنندگان سیاستهای بینالمللی به صورت اصول متقن، خدشه ناپذیر و پیش داوری در حوزه سیاستگذاری و سیاست ورزی بروز و ظهور کند وچون جایگاه ایدئولوژی درتصمیمات وبرخوردهای دیپلماتیک منشا عمل وبرخورد شود.
یکی از مفاهیمی که در مواضع سیاسی واتخاذ تصمیمات هم اکنون هم عمل میشود مفهوم امپریالیسم جهانی ست که عمدتا توسط «ولادیمیر ایلیچ اولیانوف لنین» در کتاب امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایهداری که در سال 1917 تدوین و تبیین و مبنای سیاستهای خارجی اتحاد جماهیر شوروی سابق قرار گرفت، میباشد.
این نظریه، یا بهتر است گفته شود سیاست اجرایی، با همان شاخصههای پیشین برای بعضی تحلیلگران سیاسی و بعضا تصمیم گیرندگان در روابط بینالملل و البته در میان روشنفکران با گرایشهای عمدتا استالینیستی متاخر، هنوز هم در تحلیل و تفسیر رخدادها و اتفاقات سرنوشت ساز با صراحت و روشنی بیشتر مد نظر و قضاوت قرار میگیرد. به این مفهوم که بعضیها در تحلیل وضعیت تقابل جویی دامنه دار کنونی، چه در اشکال نظامی در تنگه هرمز و یا جنگهای 12 روزه و 40 روزه و تداوم آنها در زد و خوردهای اخیر به صورت پراکنده در سواحل جنوبی و پهنه خلیج فارس تا دریای عمان و بیش از آن باب المندب استناد میکنند و میگویندآنچه هست به واقع یک جنگ امپریالیستی اجتنابناپذیر به رهبری آمریکای جهانخوار است و کاریش نمیشه کرد.
اینان بی آنکه بخواهند در مفهوم دقیق امپریالیسم در جهان کنونی و نقش واقعی آن مداقه کنند و همچنین صفبندی و آرایش نوین قوا در عرصه گیتی و دستاوردهای دیپلماسی در روابط بینالملل و در کنار اینها موضوع شکلگیری مقتدرانه جامعه جهانی که ملت و مردم محور است و در چارچوب دولتی بدون کابینه و تعاریف متداول دولتها نوعی حکمرانی در حال گسترش و نامحدود اطلاع رسانی دیجیتالی به وجود آورده و در حال تکامل و تکوین است را محاسبه و منظور کنند، پیش فرض تعریف امپریالیسم یعنی آنچه عمدتا لنین در کتاب خود با عنوان «امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایهداری» با هدف حفظ کشور شوراها و در قالب بسیج و تهییج ملی و بینالمللی سیاستمدارانه و با هوشمندی خلاق یک رهبر سیاسی تدوین و بیان کرد را در نظریههای خود به کار میگیرند تا از تحلیل و تفسیر دقیقتر آنچه در این عرصه میگذرد خود را خلاص کنند و از چنبره تضادهای مستتر و روایتهای متناقض و پیچیده، از رخدادهای پیشرو و آنچه در آینده پیش خواهد آمد فارغ سازند.
پاسخ این تفسیر و تحلیل کنندگان روشن و صریح است؛ جنگ، جنگ امپریالیستهاست، نیاز به استدلالهای دیگری نیست. به واقع نوعی راحت فکری وگریز از واقعیت! اما باید گفت این جهان با تضادهای موجود، آن جهان پیشین با تضادهای آن زمان یعنی از آغاز سالهای ابتدایی قرن بیستم و دهههای 1920 به بعد نیست. جهان کنونی از یک صیرورت پر جهش سیال و مملو از اختلافات متمرکز و غیرمتمرکز و تضاریسهای گوناگون حتی میان کشورهای سرمایهداری، به جهان دیگری با تعاریف و شاخصهای کاملا متفاوتی میان قدرتهای موجود در جهان با صفبندی قوای گوناگون طی چند دهه، دگردیسی یافته و عرصه کشاکش و آرایشی از قوا میان هر کدام از کشورها با دیپلماسی تضاد منافع بروز و ظهور یافته است و معیارهایش دیگرسان شده است.
به طور نمونه، بارزترین شاخصه امپریالیسم جهانی بر اساس تعریف لنین، صدور سرمایه برای توسعه سرمایهداری توسط قدرتهای امپریالیستی است که تحقق این امر سرنوشتساز در حوزه سیاست و سلطه بر کشورها، نیازمند ملزومات و ابزارهای خاصی حتی در حد تغییر حکومتها یا نفوذ همه جانبه در سازمانهای امنیتی و یا تشکیلات نظامی آنهاست.
در آن زمان و براساس تعریف صدور سرمایه، کشورهای قدرتمند امپریالیستی حتی به خود حق میدادند نوع تسلیهات و قدرت نظامی کشورهای زیر سلطه یا وابسته را در اختیار داشته باشند. لنین در تحلیل بنیادین خود، این فرآیند را واکنشی حیاتی و گریزناپذیر برای بقای سرمایهداری تکاملیافتهای میدانست که در بازارهای داخلی با «بحران انباشت مازاد سرمایه» مواجه شده است.
لنین چنین تحلیل میکرد که سرمایه و الیگارشی مالی در کنار تراکم تولید، انحصار و نقش جدید بانکها، همگی در تبدیل سرمایه داری به بالاترین مرحله خود یعنی امپریالیسم ایفای نقش میکنند.
حال اگر در بحث صدور سرمایه مداقه شود، باید گفت این دیدگاه، ماهیت و کیفیتی دیگرگونه یافته است تا حدی که کشورهای مختلف، چه در اروپا و چه خاورمیانه و منطقه خلیج فارس برای رشد و توسعه و مدرنیزه کردن ساختار اقتصادی و اجتماعی خود و برون رفت از شیوههای سنتی، محدود و محلی اقتصاد و بازرگانی باحفظ قدرت سیاسی و استقلال خود در پی جذب و جلب سرمایه برای بهبود تکنولوژی وبهره دهی بالاتر و فرایندهای تجاری گسترده تر هستند و حتی در این حوزه به رقابتهای آشکار و پنهان میپردازند. یعنی از جذب و جلب داوطلبانه و بدون اجبار و تحکم سرمایه خارجی استقبال میکنند چون وقتی به صحنه اقتصاد جهان مینگرند در مییابند با سرمایهگذاریهای کلان است که میتوانند مسیر توسعه پایدار را به خوبی طی کنند و با حفظ هویت خود، به مدرنیتهای که سیطره همگانی یافته است، دست یابند. این یک واقعیت عریان است که بعضیها شعارهای تند و تیز و آتشین علیه مدرنیته میدهند ولی برای استفاده از دستاوردهای عینی و ملموس مظاهر تمدن مدرنیزه شده از هیچ کار و تلاشی فروگذاری نمیکنند. گرچه بسیاری برای حفظ عرصهها و مصداقهای هویت تاریخی و ملی نگران و دغدغهمند هستند، اما باید ساز و کار بهرهگیری از مظاهر تمدن را بهگونهای تعریف کرد که ضمن حفظ استقلال، تاریخ و هویت کشور، بهرهگیری از این مظاهر ریاکارانه تخریب نشود، زیرا در ماهیت هویت ملی با تمدن جهانی شده مغایرتی وجود ندارد. باید کوشید در دامگه تعصب و معیارهای سطحی گرفتار نشد، زیرا هر جا که خواستهایم توانستهایم ضمن حفظ هویت و تاریخ خود، از مظاهر تمدن نیز بهره بگیرم.
لذا باید گفت اگر پیشفرض نگرشها و تفکر و اندیشه خود را بر پایههای همان تعریف و جایگاه امپریالیسم لنینی که هنوز تبعاتش در سیاست بعضی از کشورهای خاورمیانه وجود دارد بگذاریم، در اقدامات سیاسی و حضور در صفبندیهای دیپلماتیک جهانی و منطقهای دچار ایستایی و نوعی دگماتیسم سیاسی و تعصبهای پیش داورانه کاهنده و بازدارنده میشویم.
این بحث نظری منهای تلاش کسانی است که جنگ و تقابل جویی و ادامه آن را به خاطر منافع خود و نوعی کاسبی میخواهند.
اینکه با مبالغه مالیخولیایی خطر دشمن – هرچند به طور بالقوه وجود دارد و قابل انکار نیست- وضعیت اقتصاد، تجارت، بازرگانی، بهبود معیشت و اشتغال مردم، رفاه و نهایتا توسعه پایدار از نظر دور داشته شود در جهت منافع ملی و مردم نیست.
به واقع باید گفت ما الزاما به پایان دوران رویکردهای منفعت طلبانه با قربانی کردن مردم طبق نظریه «همه جهان دشمن پنداری» رسیدهایم. به نظر میرسد برای رهایی از همه این مخمصههایی که با آنها مواجه شدهایم باید در سالهای پیش رو رویکردی تعامل جو، سازنده و تا حدودی خوشبینانه را با ارادهای منسجم، بدون ترس، واهمه و نگرانی از این که چه خواهد شد اتخاذ کنیم و در سیاستورزی کلان و اقدامات سیاسی اقتصادی به کار گیریم ونوع نگرش خود را نسبت به جهان کنونی به روز کنیم.

















